دست خودراماوس کنید +عکس
تنبلی و راحت طلبی کاربران رایانه ای باعث شده تا شرکت های عرضه کننده فناوری های جدید به سراغ تامین نیازهای مخاطبان بروند و ابداع انواع وسایل کنترل از راه دور، یکی از این اقدامات است.
برچسبها:
تنبلی و راحت طلبی کاربران رایانه ای باعث شده تا شرکت های عرضه کننده فناوری های جدید به سراغ تامین نیازهای مخاطبان بروند و ابداع انواع وسایل کنترل از راه دور، یکی از این اقدامات است.
«تصور کنید به عنوان نوزادی ناخواسته در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانههای مردم است، دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید.
تصور کنید در بچگی مادرتان آنقدر فقیر است که حتی توان خرید یک لباس ساده را برایتان ندارد و مجبورید گونی سیبزمینی بپوشید، طوری که بچههای همسایه دائم شما را مسخره کنند و به شما بخندند. تصور کنید خواهر و برادری دارید که سرگذشتی کمابیش مشابه شما دارند، خواهرتان از اعتیاد بمیرد. تصور کنید مادرتان آنقدر فقیر است که نمیتواند شما را بزرگ کند و از پس هزینههای اندکتان برآید و مجبور شود شما را به یک مرد غریبه بسپارد تا بزرگتان کند.
تصور کنید در میان این همه بدبختی، سیاهپوست هم هستید، یک آمریکایی-آفریقایی، آن هم در حدود چهل، پنجاه سال پیش که اوج نژادپرستی و نفرت از سیاهپوستان است. الان چه کار میکنید؟ چه بر سرتان آمده است؟ اما حالا قدرتمندترین زن جهان هستید! محبوبترین، پولدارترین و با نفوذترین. در دانشگاه ایلینوی، زندگینامه شما تدریس میشود، در قالب یک درس با عنوان خودتان. با درآمد سالانه حدود 300 میلیون دلار و دارایی حدود 3 میلیارد دلار، به عنوان ثروتمندترین زن خودساخته جهان شهرت دارید.» آنچه خواندید خلاصهای بود از سرگذشت مجری بزرگ تلویزیون، اپرا وینفری.
گویا تقدیر الهی بر این پایه استوار شده که یک شام راحت از گلوی ما پایین نرود! دومین لقمه غذا را که در دهان می گذارم همسر بشارت (!) می دهد که صاحبخانه آمده و با خوشحالی گفته که قصد زیاد کردن اجاره خانه را دارد. از خوردن دست می کشم و به همسر نگاه می کنم.
- تو هم موندی نگاهش کردی؟ هیچی بهش نگفتی؟
- چرا! اتفاقا گفتم؛ ای صابخونه بد! یا همین الان عذرخواهی می کنی یا دوتا کارگر می گیرم وسایلتو می ریزم تو کوچه!
- آفرین! باریکلا. خوب کاری کردی. حقش بود.
همسر چیزی نمی گوید، دستانش را می گذارد زیر چانه اش و نگاهم می کند: یعنی عاشقتم!
- فدات بشم. منم عاشقتم.
- خب شوخی بسه. حالا باید چی کار کنیم؟
- بذار فکر کنم ببینم چی کار باید کرد. به این ترتیب از خوردن شام دست کشیدم و متفکرانه به صورت Loading درآمدم.
چند دقیقه بعد
- من: خب مسلما برای ما با توجه به درآمدمون پرداخت این مبلغ اضافی مقدور نیست.
- همسر: خب اینو که خودم هم می دونستم.
- من: !!! ... جدا؟! پس بذار فکر کنم ببینم چی کار باید بکنیم.
چند دقیقه بعد
- همسر: حوصله ام سر رفت، چی شد؟
- من: چاره ای نیست، باید خونه بخریم.
- همسر (خنده شدید): من واقعا همیشه به ضریب هوشی تو غبطه می خوردم!
- من: نوکرتم! پس تصویب شد. خونه می خریم!
- همسر (جدی!): با کدوم پول؟
- من: خدا بزرگه
- همسر (عصبی!): گفتم با کدوم پول؟
- من: آروم باش عزیزم. ناراحتی نداره که. چند دقیقه صبر کن فکر می کنم بهت می گم.
چند دقیقه بعد
- من: والا من تو این چند دقیقه فکر کردم که چرا مسائل مادی اینقدر ما رو درگیر خودش کرده. واقعا مادیات چه ارزشی دارن؟ به جای اینکه مادیات در اختیار ما باشن ما در اختیار مادیات قرار گرفته ایم، چه خوبه که بیاییم ساده زیستی رو سرلوحه ی ...
- همسر: من مسکن مهر نمیام.
- من: اااع! از کجا فهمیدی؟
باز هم چند دقیقه بعد
- من: چطوره یه خونه کوچیک تر اجاره کنیم؟ ها؟
- همسر: کوچیک تر از اینجا؟
- من: بله.
- همسر: اصلا می خوای بریم زندان؟ غذا هم میدن.
- من: عرضه خلاف نداریم ما عزیزم.
- همسر: اصلا عرضه نمی خواد. من می تونم به قصد تشویش اذهان عمومی دست به نشر اکاذیب بزنم.
- من (با خوشحالی): خوبه، تازه منم می تونم سودجویی کنم!
- همسر: از چه طریقی؟
- من: اغفال جوانان!
- همسر (چپ نگاه می کند): حالا خوبه عرضه نداری که شدی خفاش شب! اصلا زندان رو فراموش کن! بریم چند دقیقه بعد.
باشه، چند دقیقه بعد
- من (با حسرت): سمور آبی هم نشدیم تو زندگی.
- همسر: یا حتی دکتر ارنست.
- من: تا خانه ای چوبی بسازیم...
- همسر: از عشق...
- من: از صفا...
- همسر: از صمیمیت...
- من: واقعا در یک اتاق شش متری هم می شه عشق ورزید و محبت کرد.
- همسر: گل گفت و سنبل شنید...
- من: همسر!
- همسر: بله؟
- من: کانال رو عوض کن، حرف های این هرمز شجاعی مهر برای ما خونه نمی شه!
آخرین چند دقیقه بعد
همسر کانال تلویزیون را عوض می کند. مسئولین در تلویزیون دارند راجع به ازدواج جوانان صحبت می کنند. طی یک ساعت خودشان مشکل ازدواج را دور همی حل می نمایند و بعد تعجب می کنند و می گویند ما که این همه زحمت می کشیم پس چرا این جوانان قدرنشناس ازدواج نمی کنند! من نمی دانم مسئولین با خودشان چه فکری می کنند. خب عزیزان من! ازدواج که فقط عقد و عروسی نیست. عروس و داماد که نمی توانند بعد از مراسم جشن و پایکوبی تا دیداری دیگر همدیگر را به خدای بزرگ بسپارند و بروند خانه پدرشان!
اینکه شما هی گیر می دهید به ازدواج ولی بعد ازدواج غیبتان می زند مثل این می ماند که من به پسرم بگویم که آرزویم این است که فوتبالیست شود ولی توپش را در جایی قایم کنم و بگویم توپت را لولو برده. با این حال هر شش ساعت یک بار هم بزنم توی سرش و بگویم پدرسوخته آخه چرا فوتبال بازی نمی کنی؟ در نهایت هم بروم به رسانه ها بگویم پسرم خیلی پرتوقع است و تحت تاثیر القائات شبکه های ماهواره ای از فوتبال امتناع می کند!
- همسر: حالا خودتو عصبانی نکن! طوری نشده که.
- من: ما هم اینجوری بود که گول خوردیم و ازدواج کردیم!
- همسر: نه ان شاءالله که مسئولین در اسرع وقت می آیند و مشت محکمی به دهان صاحبخانه می زنند. مطمئن باش!
اگر بخواهیم برنده واقعی بازی دو تیم پرسپولیس تهران و تراکتورسازی تبریز را برشمریم بی شک هیچ کدام از این دو تیم نبودهاند. برخی از تماشاگرانی که در این بازی در هوای سرد برای ابراز همدردی با حادثهدیدگان زلزله اهر و ورزقان لباس از تن جدا کردند را میتوان برندگان واقعی این “بازی بینهایت امتیازی” دانست.
مهـــر – اگر بخواهیم برنده واقعی بازی دو تیم پرسپولیس تهران و تراکتورسازی تبریز را برشمریم بی شک هیچ کدام از این دو تیم نبودهاند. برخی از تماشاگرانی که در این بازی در هوای سرد برای ابراز همدردی با حادثهدیدگان زلزله اهر و ورزقان لباس از تن جدا کردند را میتوان برندگان واقعی این “بازی بینهایت امتیازی” دانست.
تیمهای فوتبال پرسپولیس و تراکتورسازی از هفته هفدهم رقابتهای لیگ برتر در ورزشگاه آزادی برگزار شد و برخی از تماشگران به روایت تصویر برای ابراز همدردی با هموطنان زلزله زده اهر و ورزقان لباس از تن جدا کردند و در هوای سرد لخت شدند.
این اقدام برای این بود که بدانیم در هوای سرد و نبود امکانات چه بر سر مردم زلزله زده میآید. اگر چه اقداماتی برای زلزلهزدگان بنا به وظیفه ذاتی دولت انجام شده و می شود که جای هیچ منتی هم برای شهروندانی که مسئولین را انتخاب میکنند وجود ندارد.
اما همدردی این عزیزان نشان میدهد که با دست خالی هم می توان رسانه شد و اگر کاری نمیتوان برای زلزله زدگان از جنبه مالی و غیره انجام داد ولی میتوان با آنها ابراز همدردی کرد و رسانه شد تا دردی که بر آنها میرود به گوش مسئولان رسانده شود.

در حدیث است که حسنین(ع) از اینکه نعلین مناسبی نداشتند و جراحاتی بر پاهای آنها وارد میشد به مادر خود فاطمه(ع) شکایت بردند. فاطمه(ع) وقتی موضوع را با خلیفه مسلمین و همسر خود علی(ع) در میان گذارد ایشان فرمود که به عنوان خلیفه مسلمین اگر چه نمیتواند فقر را به طور کامل از بین ببرد ولی میتواند “تبعیض فقر” را از بین ببرد و وقتی بچههای دیگر نیز به اولاد من بنگرند نخواهند گفت که بچههای خلیفه پاپوش و کفش دارند و ما نداریم.
زندگی ائمه(ع) و علما و بزرگان و قهرمانان نشانهای زیادی از این همدردیها دارد. برای قهرمان بودن نیاز نیست که دارای مناصب و مقامهای دنیایی آنچنانی باشیم. آنچه نیاز است داشتن مقام نزد او و مسلک قهرمانانه است. گاهی با ابراز همدردی میتوانیم این جایگاه را به دست آوریم.
مسعود نیلی، صاحب و راننده تنها تاکسی پیکان نارنجی در شهر لندن است.

آقای نیلی صاحب آژانس املاک در شمالغربی لندن است. آدمی بسیار خوش رو و خوشصحبت. از او خواستم از خودش و مهاجرتش به لندن بگوید. میخواستم ببینم آیا قضیه این تاکسی نارنجی احتمالا ربطی به شغل قبلیاش در ایران دارد: “من بچه شمیرانات تهران هستم و ۴۸ سال دارم و از حدود دوازده سالگی همراه با برادرم به اسکاتلند مهاجرت کردیم و بعد از یکی دو سال از اسکاتلند به جنوب انگلستان یعنی لندن آمدیم. در رشته مکانیک درسم را تمام کردم. البته الان کاری که انجام میدهم ارتباطی به رشته تحصیلی من ندارد.”
برایم خیلی جالب بود کسی که از دوران نوجوانی در کشور دیگری زندگی و تحصیل کرده اصلا لهجه نداشت و در بین صحبتهایش از کلمات انگلیسی هم خیلی کم استفاده میکرد. داستان پیدا کردن ماشین از فروشگاه اینترنتی ebay و تعمیر و تبدیل آن به تاکسی توسط غلام٬ دوست مکانیکش٬ را برایم مفصل تعریف کرد. او پیکان که همان ماشین Hillman Hunter ساخت انگلستان است را با عوض کردن رنگ بدنه و همچنین سقف آن از مشکی به سفید تبدیل به تاکسی تهران کرده است. دیدن ماشینی که در حال حاضر در رده ماشینهای کلاسیک انگلیسی قرار دارد آن هم با رنگ نارنجی و با نشانه تاکسی برای انگلیسیها هم جالب است.
من هم وقتی تاکسی را دیدم حس جالبی برایم داشت، دستگیرههای درش، بالابر پنجرهاش، حتا وقتی داخلش نشستم بوی ماشین، برای لحظاتی مرا به تهران برد و دلم برای آن شهر دودآلود تنگ شد.
وقتی مشغول عکاسی از تاکسی بودم ناگهان ماشینی از کنارمان رد شد و راننده آن به فارسی گفت: “دربست میخوره؟!” اتفاقا از آقای نیلی پرسیدم آیا با این تاکسی مسافرکشی هم کردهاید؟ خندید و گفت: “مسافرکشی که نه اما اول قصد داشتیم که در بعضی موارد مسافران خاص رزرو کنیم اما ماشین از مرحلهای که بخواهد مسافرکشی کند گذشته و نمیتواند هر روز در خیابان باشد. اما یک بار برای استقبال از دوستی با این ماشین به فرودگاه رفتم. رانندههای تاکسیهای سیاه لندن به من چپ چپ نگاه میکردند که این چه نوع تاکسی است! و دوست من هم که از آمریکا میآمد با دیدن این ماشین کاملا شوکه شده بود و برای خودم هم بسیار لذتبخش بود.”
در مدت زمانی که عکاسی میکردم عکسالعمل مردمی که از کنار ما میگذشتند را در نظر داشتم. خانم انگلیسی مسنی جلو آمد و پرسید: آیا واقعا تاکسی تهران چنین ماشینی بوده؟ یک ایرانی هم که داشت از آن خیابان میگذشت با دیدن ما و تاکسی ایستاد و اجازه عکاسی گرفت و دیدن این ماشین برایش خیلی جالب بود.
از آقای نیلی پرسیدم: آیا تا به حال پلیس به خاطر رنگ و یا نشانه تاکسی تهران در بالای آن جلوی ماشین را گرفته است؟ گفت: “نه برای اینکه این یک ماشین معمولی است و بیمه هم دارد و مثل خیلی از ماشینهای پلیس آمریکایی که در انگلیس رانندگی میکنند، اجازه رانندگی دارد.”

آقای نیلی گفت ماشین بیشتر اوقات جلوی منزلش پارک است و روزهای شنبه و یکشنبه ماشین را بیرون میبرد و دوری میزند. گاهی اوقات ماشین را مقابل در کنسرتها و یا جاهایی که ایرانیان دور هم جمع میشوند میبرد و پارک میکند و خود از دور نظارهگر عکسالعمل مردم است که با تاکسی تهران عکس میگیرند و هیجانزده میشوند و خودش با دیدن این صحنهها لذت میبرد.
او قصد دارد با چسباندن برچسب بنیادهای خیریه ایرانی در داخل یا خارج ماشین استفاده تبلیغاتی از این تاکسی داشته باشد. وقتی از او پرسیدم آیا برنامهای برای بردن این تاکسی به ایران هم دارید گفت: “نه فکر نمیکنم. برای اینکه این چیزها برای ما که سالهاست از ایران دور هستیم نوستالژی دارد و بعید میدانم برای مردم داخل ایران تا این اندازه جالب باشد.”
مثل خیلیها خاطرات خوب گذشته برای آقای نیلی جایگاه ویژهای داشت و میگفت تمام خاطرات گذشتهاش در قلبش جای دارند. میگفت ۲۳ سال بعد از اولین باری که از ایران خارج شده به ایران بازگشته. اما از نگاه او تهران اصلا عوض نشده بود. بازار همان بازار بود، تاکسیها و شلوغی ها هم همان.
پروژه بعدی مسعود نیلی ماشین “بی ام و ِ ۲۰۰۲” نارنجی رنگ است که زمانی در ایران جایگاهی خاص بین جوانان آن زمان داشت. باید منتظر شد و دید آیا طرح جدید او نیز به اندازه تاکسی تهران محبوبیت پیدا میکند یا خیر.
منبع:سایت آنلاین
یاغی است و روحیهای سرشار از اعتراض دارد، اما در پسِ این شخصیت معترض، یک پسر دوستداشتنی منتظرتان است. میگوید بچه ناصرخسرو است، اما بارها خانهبهدوشی را تجربه کرده و در محلههایی مثل اکباتان و شمشیری زندگی کرده است. حرف از «یاسر بختیاری» است. پسر جوانی که حالا 30ساله است و از سال 80 موسیقی را بهصورت حرفهای آغاز کرده و تا امروز کارش را با اسم هنری «یاس» ادامه داده است. ستاره ریزنقش موسیقی رپ که دراغلب آثارش به بیان معضلات اجتماعی میپردازد میگوید امروز بیش از هر چیزی بهدنبال امنیت و آرامش است و ترجیح میدهد مسائل و مشکلات را از راه فرهنگی حل و فصل کند. گفتوگو با یاس در شرایطی انجام شد که پسر دوستداشتنی قصه ما بهخاطر رساندن مادرش به ترمینال، کمی دیر به ما رسید، اما وقتی رسید بدون تعارف و ترس به تمام سئوالات ما پاسخ داد و ترسی از به چالش کشیده شدن نداشت. شاید کمتر کسی حاضر باشد نسبت به گذشته تلخی که داشته حرف بزند. اما یاس باوجود غروری که دارد، به روزهای سختی که در کودکی داشته اذعان میکند و میگوید در کودکی عقدههای زیادی داشته که نوشتن را برای خالی کردن این عقدهها، بهترین راه دیده و انتخاب کرده است.
تو یک مدتی دنبال این بودی که مجوز بگیری و بهصورت مجاز کار کنی، اما از یک جایی به بعد بهنظر میرسد این موضوع را رها کردی. میتوانیم بگوییم که یاس دیگر دنبال مجوز نیست؟
ماجرای مجوز در این چند وقت در مورد من خیلی بزرگ شده و بیش از اندازه به آن پرداخته میشود. داستان مجوز گرفتن من برمیگردد به چیزی حدود 9سال پیش که دوست داشتم مجاز شوم و اقداماتی برای گرفتن مجوز هم انجام دادم. حتی مقطعی آقای فرشید رحیمیان به من گفت آهنگهایت را به ثبت رساندم، اما وقتی دوباره پیگیر شدم متاسفانه فقط جواب منفی شنیدم و همه دست رد به سینه من زدند.
منطق و دلیلشان برای اینکه به تو مجوز نمیدادند چه بود؟
مانع اصلی سبک رپ بود! کلمهای به اسم رپ در ایران جایگاه خاصی ندارد و نمیتواند بهعنوان سبک موسیقی مطرح باشد. همان روزها بود که در دانشگاه شیراز همایش ملی آسیبشناسی برگزار شد و من را هم بهعنوان خوانندهای دعوت کردند که از آسیبهای اجتماعی حرف میزنم، اما در نهایت تلاش کردند من را در آن همایش بکوبند که البته به هدف خود نرسیدند. صادقانه میگویم من خیلی دنبال مجوز بودم و برایش دوندگیهای زیادی انجام دادم اما آن موقع کسی از من حمایت نکرد و امروز دیگر بهدنبال مجوز نیستم. نمیدانم چرا، اما انگار همیشه باید انسان خودش را از راههای مختلف نشان دهد تا بعد بگویند تو لیاقت مجاز شدن را داری! من باوجود اینکه یک خواننده زیرزمینی محسوب میشوم، اما چارچوبهای خودم را در کارم لحاظ میکنم.
چرا دیگر به مجوز فکر نمیکنی؟
چون سانسور حرف هایم برایم قابل قبول نیست. برای یک رپر، سانسور شدن حرفهایش بدتر از همه چیز است. همانطور که گفتم من درموسیقی زیرزمینی خودم چارچوبها را رعایت میکنم. چرا باید شعرم را به دست کسی بدهم که تایید یا تکذیب کند! این افکار من است و دوست دارم مردم افکار من را بشنوند.
امروز من در تراکهایم بهدنبال امنیت و آرامش هستم. گرچه هنوز هم اگر لازم باشد یاغی خواهم شد اما تمام تلاشم را بهکار میبندم که مسائل را به شکل فرهنگی حل کنم.
جرقه این تغییر از کجا زده شد؟
من آن روزها خیلی رپ گوش میکردم، مخصوصا کارهای توپاک را خیلی دوست داشتم. او کسی بود که بهخاطر پرداختن به مسائل تبعیضنژادی وارد سبک رپ شده بود و شخصیت یاغی داشت و در نهایت هم در سن 25 سالگی به قتل رسید.
این یاغیگری در تو هم وجود داشت؟
صددرصد. روحیهای که در آن سن و سال داشتم اصلا با روحیهای که الان دارم قابل قیاس نبود. الان یک پسر آرام هستم که فقط به کار خودم میرسم اما آن روزها نمیتوانستی چنین شخصیتی را در من ببینی...
پس تصمیم گرفتی آن روحیه یاغی را به موسیقیات منتقل کنی...
بله، اما الان دیگر 30 ساله هستم و مثل همه آدمها بهدنبال امنیت و آرامشم. امروز من در تراکهایم بهدنبال امنیت و آرامش هستم. گرچه هنوز هم اگر لازم باشد یاغی خواهم شد اما تمام تلاشم را بهکار میبندم که مسائل را به شکل فرهنگی حل کنم.
«کسی از گربههای ایرانی خبر ندارد» فیلمی است که در مورد موسیقی زیرزمینی ایران ساخته شده، با اصل این فیلم موافق هستی؟
صدرصد موافقم که باید در مورد این موضوع حرف زده میشد، اما من ترجیح میدهم سیر صعودی یک هنرمند در فیلم به تصویر کشیده شود؛ بهطور مثال قصه یک خواننده زیرزمینی که از زیرزمین کارش را آغاز میکند و در ادامه موفق هم میشود. اگر اینطور بود نور امید در دل کسی که میخواهد کار کند روشن میشد، اما با ساختاری که شاهد بودیم هرگز نمیتوان به امیدبخش بودن آن فکر کرد و امیدوار بود.
شاید یکی از دلایلی که به تو هم مجوز نمیدهند این است که آهنگهایت به نوعی باعث نشان دادن بدیهای جامعه میشود....
من برای همه این مسائل فکر کرده ام و راه حل دارم. شما آمریکا را ببین، فقر در این کشور هم وجود دارد اما وقتی میخواهد خود را به دنیا معرفی کند لاسوگاس، کاخ سفید، منهتن و... را نشان میدهد. بهشخصه معتقدم اگر قرار است فلان محله فقیرنشین تهران نشان داده شود باید محلههای زیبا و متمولنشین هم به تصویر کشیده شود. در نهایت من در آهنگهایم معضلات را بیان میکنم اما وقتی یک نفر پیدا میشود که فیلم توهینآمیز 300 را تولید میکند، فریاد میزنم که تو کی هستی که در مورد ایران صحبت میکنی؟
چرا نکات مثبت جامعه را در آهنگهایت مطرح نمیکنی؟
ذات رپ اعتراض است. خاطرات منفی من خیلی بیشتر از خاطرات مثبت زندگی است و از طرفی احساس میکنم جامعه به کسی مثل من هم نیاز دارد که نکات منفی اجتماع را رصد کند و در انتها وجه مثبت موضوع را هم نشان دهد. من اگر از نکات منفی صحبت میکنم در نهایت میگویم میشود به آینده هم امید داشت. در واقع من معضلات را میگویم و در نهایت وجه مثبت و شاید امیدواری را به او نشان میدهم و از او میخواهم کمی بیشتر روی آن موضوع فکر و تامل کند.
جامعه چقدر به تو لطمه زده که اینقدر منفینگر شدهای؟
اینها برمیگردد به گذشته من. فقر شدید در زندگی، بدهکاری، بیکاری و در یک کلام باتلاقی که من و خانوادهام هر روز بیشتر در آن احساس غرق شدن میکردیم، باعث شد چنین روحیهای پیدا کنم و از این معضلات صحبت کنم.
مهمترین دلیلی که باعث شد به سمت رپ بیایی چه بود؟
من از همان دوران کودکی دست بهقلم بودم و خوب مینوشتم. داستانهایم طوری بود که دیگر برای نوشتن نیاز به تخیل نداشتم و حقایق زندگیام را در قالب داستان مینوشتم. آن سالها تنها راهی که برای خالی کردن عقدههایم پیش رو داشتم، نوشتن بود. البته یک دورهای کارهای دیگری را هم برای خالی کردن خودم تجربه کردم که البته مسیرهای درستی نبود. مثلا یک مدتی خیلی دعوا میکردم یا وقتی پولدارها را میدیدم با نگاه خیلی منفی با آنها برخورد میکردم، اما بعد از مدتی حس کردم این راهی نیست که بخواهم با آن به یک آینده روشن برسم. آن زمان واقعا کسی هم نبود که بگوید یاسر این راهی که داری طی میکنی به جای خوبی ختم نمیشود، نمیدانم چه شد که با خودم به این نتیجه رسیدم که باید مسیرم را تغییر دهم.
شاید الان من را در جوی آب پیدا میکردید شاید هم پای چوبه دار! در واقع در محیطی بزرگ شدم که پتانسیل این کارها را داشتم.
با اینکه در کودکی با فقر دست و پنجه نرم میکردی چرا بهدنبال پول درآوردن نرفتی؟
برای من مهم این بود که حرف بزنم. «من ادامه میدم تا وقتی که حرف هست/ آتشفشان رو نمیشه با برف بست»؛ من از نظر درونی خیلی بهم ریخته بودم و اگر حرف نمیزدم معلوم نبود چه سرنوشتی برایم رقم میخورد. شاید الان من را در جوی آب پیدا میکردید شاید هم پای چوبه دار! در واقع در محیطی بزرگ شدم که پتانسیل این کارها را داشتم، اما خودم تلاش کردم که مسیر زندگیام را تغییر دهم.
برای خواندن رپ چه فشارهایی را متحمل شدی؟
اولین ترکش این بود که هیچکس ما را حساب نمیکرد. هیچوقت فراموش نمیکنم که یک روز وقتی برای ضبط پشت میکروفون یکی از استودیوهای تهران قرار گرفتم، صدابردار دکمه STOP را فشار داد و به من گفت، اینجا جای هنر است نه روزنامه خواندن!
این برخورد باعث نشد ناامید و سرخورده شوی؟
نه، اصلا.
باتوجه به اینکه این سبک در ایران سابقه و البته آیندهای هم نداشت، چرا ناامید نشدی؟
من میخواستم به این وسلیه خودم را خالی کنم و حرفهای دلم را بزنم. برای من مهم نبود که دیگران چه چیزی میگویند. من آن روزها کار هم میکردم، از صبح ساعت 8 به شرکت بازرگانی عمویم میرفتم و تا ساعت 6 بعدازظهر آنجا مشغول بودم، از ساعت 6 هم با پیکانی که داشتیم تا ساعت 11 شب مسافرکشی میکردم و بعد از اینکه ماشین را جلوی خانه پارک میکردم، به خانه یکی از دوستانم(ملکی) که هنوز هم که هنوز است خودم را به او مدیون میدانم، میرفتم و با هم موسیقی کار میکردیم. من شش سال به این شکل زندگی کردم، شش سال خواب برایم معنا نداشت و فقط به هدفم میاندیشیدم.
مردم همه با سیلی صورتشان را سرخ نگه میدارند، اما من رک و پوست کنده از دردهایم صحبت کردم تا شاید تجربیات من به نجات یک انسان دیگر کمک کند. من همه مردم کشورم را دوست دارم حتی آنهایی که حرفهای مرا ریا میبینند. بعضی مسائل هست که در شرایط عادی ریا محسوب میشود، اما در این شرایط فکر میکنم ریا معنایی ندارد.
بهنظر من در سبک رپ اول باید خودت را به مردم معرفی کنی؛ من در تراکهایم به مخاطبم گفتم که نفسم از جای گرم بلند نمیشود و کسی هستم که در زندگی سختیهای زیادی را متحمل شدهام. یاس از روی شکمسیری حرف نمیزند. یاس خواننده هدفمندی است و اگر حمل به خودستایی نباشد هیچکسی را مثل خودم هدفمند ندیدهام.
عده ای گفتند درست است که یاس از مبارزه با اعتیاد صحبت میکند اما شاید خودش بدش نمیآید که از موادمخدر استفاده کند و این درحالی است که من تا به امروز در زندگیام هیچکدام از موادمخدر را حتی لمس هم نکردهام.
با این تفاسیر هیچوقت به سمت خلاف کشیده نشدی، مثلا اعتیاد؟
نه، هیچوقت.
اما یکبار یکی از برنامههای تلویزیونی تو را متهم به اعتیادکرد.
سکوت بزرگترین واکنش به اینگونه کارهاست. واقعا به اینطور افراد چه جوابی باید داد؟ درآن برنامه به من نسبت اعتیاد دادند و گفتند درست است که یاس از مبارزه با اعتیاد صحبت میکند اما شاید خودش بدش نمیآید که از موادمخدر استفاده کند و این درحالی است که من تا به امروز در زندگیام هیچکدام از موادمخدر را حتی لمس هم نکردهام.
یکی از وبلاگها مطلبی منتشر کرده بود در اینباره که یاس شیطانپرست است؛ در این مورد چه نظری داری؟
اصلا نمیتوانم بفهمم چطور میتوانند راجع به منِ یاسر چنین صحبتهایی را عنوان کنند. آمدهاند و اشعار من را به شیطانپرستها وصل کردهاند که واقعا جای تعجب دارد. این وصلهها به من نمیچسبد.
دوست خاصی داشتی که نگذاشت به سمت خلاف بروی؟
نه، شاید باورت نشود اما در آن دوره بیش از هفتاد درصد از دوستان من خلاف بودند.
خبری از دوستان آن روزهایت داری؟
اکثرشان فوت کردند.
الان که یاد آن روزها میافتی، چه حالی پیدا میکنی؟
حالم بد میشود وقتی به دوستان آن روزهایم فکر میکنم. بعضی از آن بچهها واقعا بچههای خوبی بودند، اما سرنوشت آنها طوری بود که خیلی زود از دنیا رفتند.
در مقابل این همه مشکل چطور توانستی تاب بیاوری و بحرانهای مختلف را مدیریت کنی؟
بههرحال هر کسی یک پتانسیلی دارد. شاید اگر کس دیگری جای من بود، دوام نمیآورد و خسته میشد. البته من خیلیها را میشناسم که با وضعیتی به مراتب بدتر از من روبهرو بودهاند و درد کشیدهاند. شما اگر امروز زندگی کودکان کار را رصد کنی، میبینی که هرکدام از آنها داستان پیچیدهای دارند که در فیلم و کتاب و سریال هم نمیگنجد. من این را میدانم که خیلیها شرایط خانوادگی بدتری نسبت به من داشتند اما از آنجایی که خودم را همجنس وهمدرد آنها میدانم سعی میکنم با کارهایم التیامی باشم بر دردهای آنها. بعضیها میگویند تو با آهنگهایت داغ دل ما را تازه میکنی اما بهنظر من این حرف اشتباه است. کسی که این حرف را میزند از واقعیت فرار میکند و دردهایش را باور نمیکند. انسان وقتی مشکل را باور میکند، میتواند برایش راهحل پیدا کند.
از داستان زندگی دیگران هم در سوژههایی که به آنها میپردازی، استفاده میکنی؟
بله، مثلا یک ایمیل به دست من رسید که در آن یکسری عکس بود، دیدن این عکسها باعث خلق آهنگ «از چی بگم» شد. یا مثلا یکی از دوستان نزدیکم که مرتب ورزش میکرد و شرایط جسمانی فوقالعادهای داشت، گرفتار اعتیاد شد و با بحران عجیبی روبهرو شد اما با ارادهای که داشت ترک کرد که دیدن سرنوشت او باعث شد آهنگ «تمومش کن» خلق شود.
خانوادهات با فعالیتت در سبک رپ مخالفتی نداشتند؟
آن اوایل خانوادهام کارم را زیاد جدی نمیگرفتند، اما الان وقتی قطعه جدید را آماده میکنم، با ذوق و شوق در مورد کارم از آنها نظر میخواهم، بههرحال مسلما عزیزانت اولین کسانی هستند که نظرشان برایت مهم است.
مدرک تحصیلیات چیست؟
دیپلم دارم، البته دانشگاه هم قبول شدم اما نرفتم.
نمیخواهی ادامه تحصیل بدهی؟
دوست دارم اما دیگر از لحاظ ذهنی کشش این موضوع را ندارم.
«سی دی رو بشکن» آهنگی بود که شاید میتوان از آن بهعنوان سکوی پرتاب تو نام برد، چه دلیلی باعث شد که آن آهنگ را بخوانی؟
یک روز وقتی در شرکت عمویم مشغول مطالعه روزنامه بودم، در صفحه حوادث خواندم که یک دختر جوان برای انتشار فیلم خصوصیاش اقدام به خودکشی کرده است. با خودم در این مورد فکر کردم، خب یک نفر این همه زحمت کشیده و تازه به جایگاه خوبی در زمینه کاریاش دست پیدا کرده اما با یک اتفاق تمام تلاشهایش برباد رفته است. حس خودم این بود که آن دختر نیاز داشت در آن لحظه صدای من را بشنود.
این آهنگ اثری هم داشت؟
خیلی اثرات خوبی داشت. در واقع کاری که من با این آهنگ انجام دادم، نیرویانتظامی نتوانست انجام دهد. پلیس دنبال این بود که این سی دی از اجتماع جمع شود و من با خواندن آن آهنگ تلاش کردم در این مسیر گام بردارم که فکر میکنم موفق عمل کردم.
بابت این کار ازتو تقدیر نشد؟
نه...
تابهحال هیچوقت برای حل معضلات اجتماعی از تو کمک خواسته نشده؟
نه...
فقط برای قشر ضعیف جامعه میخوانی؟
نه، طلاق یا اعتیاد چیزی نیست که فقط مختص قشر ضعیف باشد.
آهنگهایی که میخوانی چه تاثیری روی مخاطبینت داشته؟
آهنگها هرکدام به نوعی تاثیر خودشان را روی مردم میگذارند. مثلا آهنگ «بهخاطر من» که در مورد طلاق بود تاثیر زیادی داشت، یا آهنگ «باید بتونیم» کاری کرد که قابل تصور هم نیست.
کدامیک از وجوه زندگیات را هنوز در آهنگهایت بیان نکردهای؟
هنوز تلخترین بخش زندگیام را در آهنگهایم بیان نکردهام و ترجیح میدهم الان هم در موردش صحبت نکنم. بعد از اتفاقات بدی که در زندگی من افتاد، داستانهای زیادی در زندگیام اتفاق افتاد. من پسر بزرگ خانواده بودم و باید مستقیم با مشکلات سرشاخ میشدم، بگذار این حرفها را در آهنگهایم بازگو کنم.
اولین کاری که کردم این بود که در نوشتارم از داستانهای خودم شروع کردم. مثلا آهنگ «چه روزهای سختی رفت»، «به امید ایران»، «درددل» یا تراک «مرهم» آهنگهایی هستند که از اول تا آخر داستان زندگی خودم را در آنها بیان کردهام.
در آهنگهایت مردم را نصیحت میکنی؟
نه، اصلا... من 30 ساله هستم و درحد و اندازهای نیستم که بخواهم کسی را نصیحت کنم.
میانگین سنی مخاطبینت چند سال است؟
من برای همه گروههای سنی مختلف میخوانم و اینطور نیست که بگویم فلان رده سنی مخاطبم است و فلان رده سنی نمیتواند آهنگهایم را گوش کند. من کسی بودم که رپ را وارد خانوادهها کردم و فکر میکنم این کار، کار بزرگی بود. هیچوقت یادم نمیرود، در یکی از رستورانهای نیویورک مشغول غذا خوردن بودم، پیرمردی که در خیابان مشغول راه رفتن بود تا من را دید به شیشه رستوران زد و گفت عاشقتم. وقتی یک آدم سن و سالدار اینطور با من برخورد میکند، حس میکنم توانستهام کارم را بهخوبی انجام دهم.
اینگونه مسائل باعث ایجاد غرور در تو میشود؟
بله، البته غرور ملی، نه غرور شخصی...
چرا تا بهحال در مورد اعتیاد در سینما صحبت نکردهای؟
اعتیاد، اعتیاد است و فرقی ندارد در بین اهالی سینما باشد یا مردم عادی جامعه! البته موافقم که اعتیاد در سینما نه تنها سینمای ایران، بلکه دنیا بیداد میکند. خیلیها هستند که با استفاده از موادمخدر جلوی دوربین قرار میگیرند و با استفاده از مصرف موادمخدر تواناییهایشان را بروز میدهند. من بیشتر دوست دارم به اعتیاد در سطح جامعه بپردازم.
من معتقدم یاس یک نویسنده قهار اجتماعی است که اجتماعش را خیلی خوب میشناسد، این جامعهشناسی از کجا ناشی میشود؟
تجربه! در یکی از آهنگهایم میگویم: «من که قبل از دنیا اومدن به لطف خالق/ بدون تجربه شدم توو نطفه بالغ» من از همان کودکی با مسائل جدی زندگی روبهرو شدم و از همان موقع تجربیات زیادی در زندگی نصیبم شد.
در واقع تو کودکی و نوجوانی نداشتهای...
بله، میشود اینطوری هم گفت.
این موضوع برایت حسرت نیست؟
بیشتر از اینکه حسرت باشد، برایم تبدیل به عقده شده...
هنوز هم این عقده در تو وجود دارد؟
من زمانی فکر میکردم هر چقدر که سن افزایش پیدا میکند خاطرات بد به دست فراموشی سپرده خواهد شد، اما شاید برایت جالب باشد بدانی هر چقدر که جلوتر میروم، گذشته بیشتر برایم زنده میشود.
پس تو با گذشتهات زندگی میکنی؟
باور کن نمیخواهم اینطور باشد. همه دوست دارند سنشان را پایینتر از سن واقعی خود نشان دهند اما من دوست دارم زودتر سنم بالا برود، میخواهم ببینم چه اتفاقاتی قرار است برایم بیفتد، حاضر نیستم حتی یک ساعت هم به عقب برگردم.
این درگیر بودن با گذشته باعث نمیشود یک روزی مثلا اقدام به خودکشی کنی؟
هیچوقت به پایان زندگی فکر نمیکنم. خدا را شاکرم که فعلا در حال طی کردن سیر صعودی در زندگی هستم و فقط به پیشرفت فکر میکنم. عِرقی که به سرزمینم دارم باعث ایجاد انگیزه در من میشود تا در مسیرم با قدمهای محکمتری حرکت کنم.
سال جهانی مولانا به آمریکا رفتی و در بعضی از دانشگاههای این کشور برنامه اجرا کردی، در این مورد برایمان بگو.
بله، من بهعنوان کسی که معرف موسیقی مدرن ایران بود در این تور شرکت کردم و خوشبختانه با استقبال خوبی هم مواجه شدیم و در نهایت در سیزده دانشگاه مختلف آمریکا برنامه اجرا کردیم. نکته جالب این بود که اکثر حضار در سالنهایی که برنامهها اجرا میشد شناخت چندانی از ایران نداشتند و فکر میکردند ایران کشور بستهای است، اما خدا را شکر وقتی برنامههای ما در آنجا برگزار شد دیدگاه اکثر آنها نسبت به کشور ما تغییر کرد و از این بابت واقعا خوشحالم.
وقتی با این استقبال خوب مواجه شدی، چرا تصمیم به مهاجرت نگرفتی؟
اینجا منبع الهام من است و معتقدم اگر قرار باشد دلی کار کنم خارج از ایران حرفی برای گفتن ندارم. من یک سال در آمریکا بودم و در این یک سال هیچ چیزی نداشتم که بنویسم و به همین دلیل در آن یک سال هیچ کاری از من منتشر نشد. البته من به خارج از کشور میروم اما اینطوری نیست که بخواهم برای همیشه بروم و برنگردم. من کار خودم را انجام میدهم و معتقدم آدم باید گاهی برای رسیدن به اهدافش مرزها را بشکند، هدف من فقط به ایران خلاصه نمیشود، من میخواهم رپ فارسی را در دنیا مطرح کنم.
فکر میکنی باتوجه به اینکه زبان مابینالمللی نیست، این کار عملی است؟
هیپپاپ یک زبان بینالمللی است؛ شاید من و تو زیاد روی زبان انگلیسی مسلط نباشیم، اما بعضی از آهنگهای خارجی را گوش میدهیم و همراه با آنهایی که دوست داریم همخوانی هم میکنیم. تصاویری در سایتهای اینترنتی وجود دارد که نشان میدهد خیلی از آمریکاییها سیلاب آهنگهای من را حفظ کردهاند و با من میخوانند، پس این کار شدنی است! بهنظر من کلمات فارسی خیلی خوب میتوانند روی آهنگ بنشینند و کار آنقدر خوب از آب دربیاید که یک آدم خارجی هم با آن ارتباط برقرار کند.
تو همیشه پای ثابت خیریهها هستی، چرا؟
این عهدی است که در روزهای سختی که داشتم با خودم بستم تا اگر روزی شرایطش را داشتم به دیگران کمک کنم. خیلیها میگویند من نذر میکنم اگر این اتفاق بیفتد فلان کار را انجام دهم، اما من نذر نمیکنم و فقط به وظیفه خودم عمل میکنم. موسیقی یک روزی برای من فقط بهعنوان تفریحی برای پر کردن اوقات فراغت مطرح بود اما امروز تبدیل شده به یک رسالت، رسالتی که خیلی چیزها را شامل میشود. من به این دلیل خواننده شدم که بتوانم یک مرهم و کمک برای مردمم باشم. در واقع میخواهم آینه جامعهام باشم.
خوانندههای دیگر نسبت به تو جبهه نمیگیرند؟
چرا، این موارد نسبت به من خیلی زیاد است. البته با یکسری از دوستان در ارتباط هستم اما از گوشه و کنار میبینم و میفهمم که با غرضورزی در موردم برخورد میشود.
آدم پولداری نیستم
فکر میکنی امروز در کار خودت تبدیل به سمبل شدهای؟
نه، هنوز فاصله زیادی تا این حرفها دارم.
اما فکر میکنم امروز بهنوعی تبدیل به نماد اعتراض در موسیقی شدهای.
ببین اینکه شخصی در یک موضوعی تبدیل به برند شود با اینکه تبدیل به نماد یک موضوع مشخص شود، خیلی متفاوت است. من هنوز خیلی راه دارم تا تبدیل به نماد و سمبل شوم.
نمیخواهی در مورد گرانی بخوانی؟
نمیدانم، باید ببینم چه پیش میآید. اما در مورد گرانی باید بگویم که فکر میکنم این موضوع فقط به ضعف اقتصاد ایران مربوط نمیشود. بهشخصه معتقدم کشورهایی هستند که تمام تلاششان را میکنند تا ما را با شکست مواجه کنند و این موضوغ باعث شده مردم تحت فشار قرار بگیرند.
منبع درآمدت چیست؟
شعر مینویسم و به دوستانی که بخواهند میفروشم.
الان وضع مالیات خوب شده است؟
خدا را شکر نسبت به گذشته وضعیت و زندگی بهتری دارم.
پول، یاسر را عوض کرده؟