post

 به مناسبت ، روز جهانی کارگر : من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن هیچ

انسانی انسان دیگر را خوار نمی‌‌شمارد زمین از عشق و دوستی سرشار است و

صلح و آرامش، گذرگاه‌‌هایش را می‌‌آراید. من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در

آن همه‌گان راه گرامیِ آزادی را می‌‌شناسند حسد جان را نمی‌‌گزد و طمع روزگار را

بر ما سیاه نمی‌‌کند. من در رویای خود دنیایی را می‌‌بینم که در آن سیاه یا سفید ــ

از هر نژادی که هستی ــ از نعمت‌‌های گستره‌‌ی زمین سهم می‌‌برد. هر انسانی

آزاد است شوربختی از شرم سر به زیر می‌‌افکند و شادی همچون مرواریدی

گران قیمت نیازهای تمامیِ بشریت را برمی‌‌آورد. چنین است دنیای رویای من!!

لنگستن هیوز - ترجمه : احمد شاملو




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ ]

قویترین آدم جهان دختر ایرانیه


که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسید پاشی و گشت ارشاد
و مزاحمهاى خیابونی و،زور گیری و، قتل و هزار خطر دیگه
هنوزم تو این مملکت درس میخونه،
ورزش میکنه،رانندگى میکنه،کار میکنه،
عاشق میشه،اعتماد میکنه،مادر میشه
و به بچش یاد میده آدم باشه...!!!

♥ ♥ ♥ به افتخار همه دخترها ♥ ♥ ♥




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ ]

عاشقت خواهم ماند...

 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی

در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی
شاید احساسم اینگونه نمیرد...




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ mohamad ]

عقل و دلبستگی....

با عقلت ، دلبستگی های دنیوی  را از خود دور کن ، وگرنه این دلبستگی هایت هستند که عقلت را از تو دور می کنند.

 




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ mohamad ]

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرینِ آفتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را به خاطر لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه ی قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

 




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ mohamad ]

وعده....

 

  
 
 
 
 
 هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و زندگی را از نو شروع کند   اما هر کس می تواند از همین لحظه آغاز کند و پایان بسیار خوشی را برای خود رقم بزند.    خداوند وعده ی روزهای بدون رنج   خنده ی بدون گریه   ارامش بدون تشویش و آفتاب بدون باران را به ما نداده است.
 
بلکه وعده ی توانایی گذراندن روزهای سخت زندگی آرامش بعد از گریه و روشنایی راه را به ما وعده داده است...



برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ mohamad ]

زندگی...

محفل دوستان 

 زندگی چون رودی است در جریان
زندگی چون بادی است در طوفان
زندگی چون سازی است در آهنگ
زندگی چون باغی است در روستا
زندگی چون مصرعهای یک بیت
زندگی چون برگهای یک دفتر
زندگی پل ورود به رویاهاست
زندگی باغ بزرگ آرزوهاست
زندگی سر چشمه ی آلاله هاست

 




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ mohamad ]

متن از عرفان نظر آهاری...

محفل دوستان

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…
خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

***
او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند‏، مي ترسيد راه برود‏ ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد. بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند …
او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد. مقامي را به دست نياورد اما …
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد.
او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

 




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ mohamad ]

به یادت...

محفل دوستان

به یادت هر شب فانوسی روشن میکنم و آن را به دور ترین ستاره میدهم ای زیبا ترین زیبا و ای روشن تر از طلوع مشرق آفتاب فراموشم مکن...




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ mohamad ]

کوچه مهتاب

 بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم 

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام و جودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از  آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوش ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب  و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آمد تو به من گفتی :"از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم : " حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم ، نه گسستم."

باز گفتم که : " تو صیادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ، ندانم ، نتوانم."

اشکی از شاخه فرو ریخت ،

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشقی آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!

بی تو اما ، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

فریدون مشیری

 




برچسب‌ها:
[ ] [ ] [ ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران