حکایتی از سعدی....

محفل دوستان

یکی خوب کردار خوش خوی بود ———- که بدسیرتان را نکوگوی بود

به خوابش کسی دید چون در گذشت ———- که باری حکایت کن از سرگذشت

دهانی بخنده چو گل باز کرد ———- چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد

که بر من نکردند سختی بسی ———- که من سخت نگرفتمی بر کسی

————————————————————–

یکی خار پای یتیمی بکند ———- به خواب اندرش دید صدر خجند

همی گفت و در روضه ها می چمید ———- کز آن خار بر من چه گلها دمید

مشو تا توانی ز رحمت بری ———- که رحمت برندت چو رحمت بری

چو انعام کردی مشو خودپرست ———- که من سرورم دیگران زیردست

اگر تیغ دورانش انداختست ———- نه شمشیر دوران هنوز آختست؟

چو بینی دعاگوی دولت هزار ———- خداوند را شکر نعمت گزار

که چشم از تو دارند مردم بسی ———— نه تو چشم داری به دست کسی

کرم، خوانده ام سیرت سروران ———- غلط گفتم، اخلاق پیغمبران

منبع:مجله اینترنتی گونش آنلاین




برچسب‌ها:
[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 17:26 ] [ mohamad ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران